...
سلام.دیروز خالم از مطب زنگ زده بود میگفت من مریض دارم این آیسا هم هی گریه میکنه میخواد بیاد خونه شما.مامانم هم گفت بفرستش بیاد.البته من کلاس نقاشی بودم که مامانم زنگ زد گفت زودتر بیا آیسا داره میاد اینجا.من رسیدم خونه اما دیدم آیسا نیومده بود.زنگ زدیم به خالم گفت فرستادمش بیاد...و بالاخره آیسا اومد.از همون اول که رسید گفت حابم میاد،حسه شدم منم بهش گفتم بیا بریم با هم لالا کنیم.اونم میگفت نه کارتون بدینیم.منم رفتم تو سایت آپارات و براش باب اسفنجی گذاشتم میگفتم آیسا ازت عکس بگیرم میگفت نه هس نگیگ حسه شدم.تا این که خالم زنگ زد گفت اگه میتونی آیسا رو بیار تا سر میدون منم از مطب میام اونجا دنبالش و از اونجایی که قرار بود منم برم خونه مادر بزرگم قبول کردم و رفتم.آیسا رو تحویل دادم و رفتم.خونه مادربزرگم بودیم که خالم زنگ زد گفت زهرا تا نیم ساعت پیش آیسا همش گریه میکرده میگفته بریم خونه حزیز پیش زها.خالم میگفت همین الان بیهوش شد اینقد خسته بود.
قربون دل مهربونت برم عزیزم


...
